تبليغاتX
به دنبال منظومه عشق



به دنبال منظومه عشق  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


:



 پاکی و صافی یک کودک

گفت وگوى خواندنى با شيخ الاسلامى بازيگر فيلم «پشت پرده مه»
عاشقانه اى از دنياى كودكى
023769.jpg
عليرضا شيخ الاسلامى بازيگر ۱۵ ساله و دوست داشتنى مجموعه  «پشت پرده مه» با درخشش در اين اثر خود را به عنوان بازيگرى موفق معرفى كرد. عليرضا در مدرسه تراب درس مى خواند و به موبايل و دوچرخه علاقه زيادى دارد. او تصميم دارد با جمع كردن پول  هاى خود يك خط موبايل و يك گوشى دوربين دار خريدارى كند.با اين بازيگر نوجوان قرار مصاحبه اى گذاشتيم اما از آنجايى كه به خوبى قادر به تكلم نبود به همراه مادر خود به دفتر روزنامه ابرار آمد و حرف هايش را توسط مادرش كه زحمت زيادى براى بزرگ كردن او تا به  امروز متحمل شده به ما انتقال داد. گفت وگوى ما با اين بازيگر دوست داشتنى را در ذيل مى خوانيد:
* چطور براى بازى در «پشت پرده مه» انتخاب شدى؟
- وقتى كه متوجه شدم آقاى پرويز شيخ طادى براى فيلم «پشت پرده مه» دنبال يك بازيگر در سن و سال من مى گردد به دفتر ايشان رفتم، حدود ۲۰۰۰ نفر به جز من براى اين نقش تست داده بودند. در نهايت در بين اين افراد ۲۵۰ نفر انتخاب شدند و از ميان آنها من را براى اين نقش انتخاب كردند.
* مشكلى براى حفظ كردن ديالوگهاى خود نداشتى؟
- در طول كار يك معلم ناشنوا ديالوگهايى را كه بايد حفظ مى كردم با من كار مى كرد تا در طول كار مشكلى نداشته باشم البته به جز آقاى غلاميان، حسن حج گذار دستيار كارگردان و خانم غفارى بازيگر فيلم نيز با من كار مى كردند تا بتوانم نقش خود را به خوبى بازى كنم.
023799.jpg
* در طول كار مشكلى پيدا نكردى؟
- مادرم قبل از اينكه سر فيلمبردارى حاضر شوم از روى فيلمنامه براى من مى خواند به خاطر همين مشكلى در طول كار نداشتم.
* موقع بازى در اين فيلم از درس و مدرسه عقب نماندى؟
- زمانى كه براى بازى در اين فيلم به رشت رفتم آخر ارديبهشت بود به خاطر همين شيخ طادى نامه اى به آموزش و پرورش نوشت و از مسوولين درخواست كردند اجازه دهند تا من براى بازى در اين فيلم به رشت بروم و آنها نيز قبول كردند بعد از پايان فيلمبردارى نيز متفرقه امتحان دادم و قبول شدم.
*  قبل از بازى در اين فيلم آيا اصلاً به سينما رفته بودى؟
- فقط فيلم «كلاه قرمزى» را در سينما ديدم چون مادرم اجازه نمى دهد به سينما بروم البته فيلم «پشت پرده مه» را هم در سينما ديدم.
* چقدر براى بازى در فيلم«پشت پرده مه» دستمزد گرفتى؟
- سيصد هزار تومان براى بازى در اين فيلم دستمزد گرفتم و يك ميليون تومان هم جشنواره فيلم فجر به همراه يك ديپلم افتخار به من جايزه داد. در فيلم «سينه سرخ» كه شيخ طادى كارگردانى آن فيلم را بر عهده داشت نيز ۲۸۵ هزار تومان دستمزد گرفتم.
* دوست دارى با پولهايت چه كارى انجام دهى؟
- عروسى  كنم، موبايل و دوچرخه بخرم، اما مادرم برايم موبايل نمى خرد.
* الان زود نيست عروسى كنى؟
- نه
023751.jpg
* چه كسى را بيشتر از همه دوست دارى؟
- بچه خواهرم را بيشتر از همه دوست دارم. او يك سال و نيم بيشتر ندارد و اسمش ايرمان است.
* در فيلم «سينه سرخ» چه نقشى را بازى كردى؟
- نقش يك پسر فضول را بازى كردم
* به خاطر همين موهايت را از ته تراشيده اى؟
- نه. مى خواهم بروم سربازى
* راستى گفتى قصد عروسى دارى؟
- بله با شهرزاد
* چند سالشه؟
- ۲۰ سال
* دوست دارى همسرت چه كاره باشه؟
- بازيگر
* تو بايد بعد از اينكه به دانشگاه رفتى زن بگيرى؟
- دانشگاه را دوست ندارم چون كتاب هاى دانشگاه زياد است من هم نمى توانم زياد صحبت كنم و خسته مى شوم دانشگاه نيز از خانه ما دور است و من را مى دزدند تازه اگر زن بگيرم ديگر در فيلمى بازى نمى كنم.
* طرفدار كدام تيم فوتبال هستى؟
- استقلال
* كدام يكى از بازيكنان استقلال را بيشتر دوست دارى؟
- نيكبخت واحدى و عليرضا منصوريان
* دوست داشتى به جاى بازيگر، فوتباليست مى شدى؟
- ماشين سوارى و فوتبال را خيلى دوست دارم با كامپيوتر برادرم يوسف هم خيلى فوتبال بازى مى كنم.
* تيركمان بازى را دوست ندارى؟
- نه تير كمان الكى بود. فقط تو فيلم با تير كمان بازى كردم
* براى بازى در فيلم «پشت پرده مه» جايزه هم گرفتى؟
- بله به غير از جشنواره فجر پروانه زرين از جشنواره كودك اصفهان و فيل نقره اى به همراه يك ميليون تومان از جشنواره حيدرآباد هند گرفته ام.
* چه كسى را بيشتر از همه در فيلم «پشت پرده مه» دوست دارى؟
- همه را دوست دارم از پرويز شيخ طادى، جهانگير الماسى، رزيتا غفارى، حسن حج گذار بيشتر خوشم مى آيد.
* از موقعى كه اين فيلم را بازى كردى در خيابان از تو امضاء هم مى گيرند؟
- آره وقتى مردم من را مى بينند به من مى گويند «آفرين» و از من امضاء مى گيرند.
023757.jpg
* فتايى را دوست دارى؟
- با خنده «نه» من را مى زد.
* شيخ طادى در فيلم تو را دعوا نمى كرد؟
- چرا مى گفت اگر بخندى دعوا مى كنم
* به غير از فيلم «پشت پرده مه» و«سينه سرخ» در چه فيلم ديگرى بازى كردى؟
- در يك كليپ سه دقيقه اى با عنوان «قاصدك» به كارگردانى مسعود رسام بازى كردم كه براى روز معلولين ساخته شد. در يك فيلم كوتاه ديگر با عنوان «مقصود ديگر» نيز بازى كردم. البته چكى كه براى بازى در فيلم سينه سرخ به من داده بودند را دزديدند.
* مگر چك دست تو بود؟
- نه به مادرم گفتم آژانس بگيريم اما مادرم اين كار را نكرد و دزد پول هاى ما را دزديد دلم خنك شد. چون مادرم حرف من را گوش نكرد. البته مادرم به شيخ طادى گفت و به جاى چك، پول را به من دادند و جلوى چكى كه دزد برده بود را گرفتند.
* مادرت در هنگام امتحان به تو كمك مى كند؟
- نه يك خواهر ۲۴ ساله دارم كه با من موقع امتحان درسهايم را مرور مى كند.
* چند تا خواهر و برادر دارى؟
- يك برادر و دو خواهر دارم.
* ديگر گنجشك شكار نمى كنى؟
- نه آنها الكى بود اما وقتى كه گنجشك را در جيب لباس من گذاشتند خيلى ترسيدم.
منبع  روزنامه ابرار



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:37  توسط v.g

 کاش........

کاش ما آدم بزرگها هم عینه آن بچه ی کوچک که در دستان مادرش آرامشی زیبا یافته بود همه را پاک می دیدم

                                  یک                           

        لبخند 



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:13  توسط v.g

 نمی دانم چه نامی بگذارم برای این آب شدن

می خواستم اولین نفری باشم که تک دانه های سفیدی که از آسمان به زمین رهسپار شده را در دستان عاشق سکوتم حس کنم

از روزی که دستهایم سکوت دستان آن رهرو ایستاده کنار درخت تنهایی را از دست دادند

بی قرار شدند

اما حال سکوت تک دانه های سفید  مرهمی بر این بی قراری شدند

تک دانه ی سفید کوچک

که با گرمای اندک دستان خشکم آب شدند

دیگر داستان شمعی که آب شد برایم تکراری بود

برف با گرمای اندک دستانم آب شد

خدایا به خاطر بخشش آسمان ممنونم

دستانم نه پروانه اند ونه تک

دستهایم خشک و عاشق سکوتند

با اینکه اولین نفر نبودم تا بتوانم اولین تک دانه ی سفید را حس کنم

اما اولین نفر هستم که اول نبودن را دوست داشتم به جزآن پسر قصه ی مجید مجیدی

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:55  توسط v.g

 مردن با هوا هوس و غذا

به نام آنکه هست کرد نیست را و نیست کرد هست را

خدایا !هوا را از ما بگیر تا بمیریم

خدایا!هوس را از ما بگیر تا بهانه ای برای کارهای خوبمان نداشته باشیم

و

خدایا !غذا را از ما بگیر تا نقابهایمان بشکند و نیازی نباشد تا هوا را از ما بگیری  



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:11  توسط v.g

 کارگر میدان انتظار

سلام

سلام من اینبار تقدیم به کارگر دل شکسته

کارگری که در میدان انتظار به امید آمدن،سرما را در بغلش احساس می کند

کارگر به تاولها و زخمهایه دست خیره شده و ناگهان اشک از دو چشمانش بر رویه دستانش جاری می شود

این اشک به خاطر زخم دستانش نیست این اشک به خاطر زخم دلش است

دیشب وقتی ناخودآگاه دفتر انشاءِِِِِِ دخترش در مقابلش بود

شروع کرد به خواندن

موضوع/از خدا چه می خواهید؟

سلام خدا جون

من خدا را دوست دارم چون به من بابایه مهربونی داده

من خدا را دوست دارم چون به من مامایه مهربونی داده

خدا جون پدر من کارگر زحمت کشی است

خدا جون از تو می خواهم  زخمهایه دستایه بابامو خوب کنی چون وقتی سرمو رویه سینش می ذارم تا بابا منو ناز کنه از دستاش خون می آد

خدا جون از تو می خواهم وقتی مامانم فرش می بافه و به من املاء می گه  سرفه نکنه آخه آنقدر غلط هارو پاک می کنم پاکُنم تمام میشه

خدایا من خیلی چیز ها از تو می خواستم اما .................پایان

دلیل اَما را پدر دانست چون کاغذ دفتر دیگر تمام شده بود

می خواهم بنویسم اما دیگر دوست ندارم در این مورد بنویسم

کمی فکر کن

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:54  توسط v.g

 پایان

خداحافظ



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:38  توسط v.g

 گاهی

گاهی



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط v.g

 مرز و خون

سلام
چشمهايم برايه گريه بي قرار بودند
گريه به خاطر
آنچه که دوستش داشتم و از دستش دادم نبود
به خاطر عشقم نبود
اينبار گريه به خاطر
بچه ي بود که فقط شش ماه مهمان اين دنيايه خاکي بود
حالا ديگر جسم اين بچه در زير خاک سرد دنيا منتظر است
 براي خاک شدن و سبز ماندنِ درخت وجود تو و من
و روحش رفت به مکاني پاک
در دنيا
چه بچه هاي 
چه مادراني
و چه پدراني
قرباني جاه طلبي و قدرت طلبي شده اند
حرف ما آدمها ديگه شده عشق
دوست پسر
دوست دختر
احساس منو فقط تو درک مي کني
.............................................و
اما
 کسي ديگر با شعر
بني آدم اعضاي يکديگرند         که در آفرينش ز يک گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار        دگر عضوها را نماند قرار
تو که از محنت ديگران بي غمي          نشايد که نامت نهند آدمي
آشنا نيست
 فرق نمي کند سفيد يا سياه
فرق نمي کند کوچک يا بزرگ
فرق نمي کند اين ور دنيا يا آن ور دنيا
همه و همه برايه هم هستيم
در رويه نقشه جهان خطهايه قرمز، دنيا را به کشورهايي بزرگ و کوچک تقسيم کرده
و اين قرمزي نشان از رنگ خونهايي مي دهد که برايه پررنگ کردن اين خطوط ريخته شده اند
قلب ،دنيايست که مرزش به رنگ سفيد است
و برايه گذشتن از اين مرز سفيد به گذرنامه، صداقت، محبت، دوستي، مهرباني، پاکي نياز است
کودکاني هستند که قلبشان دنيايي بزرگ است که نياز به محبت ما آدمها دارند
مادران و پدراني هستند که خانه هايه درون قلبشان ويران شده 
به اميد آبادي دوباره خانه هايه ويران شده
و به اميد پاشيدن بذر محبت در دل کودکان معصوم
 
 
 
if you trust in the cycle of the seasons،you know that in the long term you will reap the harvest you have sown.(ATHONY  ROBBINS)

                             <  for ashegepaeez  >
  

 


 

 


 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:57  توسط v.g

 

سلام
يواش يواش داره زمستون سال 86 هم به آخرين روزهايه خودش نزديک ميشه
زمستان با برف هايه خودش با سرمايه خودش واسه بعضي ها سرد بود واسه بعضي ها گرم
واسه لبو فروش سر کوچه روز ها خيلي گرم بود
واسه بستني فروش آن ور خيابان سرد سرد بود
واسه دختر کوچولوي که نتونسته بود مشقاشو بنويسه و با تعطيل هايه يک هفته اي روز هايه گرمي بود
واسه آقا معلم روستايه کنار کوه که ناچار بود هفته ها تويه اُتاق منتظر باشد سرد سرد
واسه پسر هاي کوچولويي که با برداشتن پارو در کوچه و پس کوچه ها گروهي راه مي رفتند تا برف هايه پشت بام ها را پارو کنند روز ها گرم بود
بلاخره
زمستان اگرچه برايه بعضي ها گرم بود برايه بعضي ها سرد
برايه بعضي ها شاد برايه بعضي ها غمگين
اما
زمستان ياد داد سکوتش را به آنهاي که در اين هياهويه زندگي غوطه ور هستند
زمستان ياد داد سفيديش را به آنهاي که در سياهي شب گم شده بودند
و
زمستان با سرمايش مهمان گرمايه دل هاي خيلي کوچک بود
زمستان برايه هميشه خاطره اي گذاشت در قلبم
دلم واسش تنگ شده اما نمي تونم بهش بگم
 


  

                                                                                                                        
 



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:1  توسط v.g

 

 

                                                                          گل من

نگار و آفاق من

             ستاره و ماه من

روشنی چشمهایت

            گرمی دستای من

بودن تو کنارم

             عمر دوباره من

طنین آن صدایت

           همیشه در یاد من

فروغ آن نگاهت

           آتش زن قلب من

نرمی آن حرفهایت

           دیوانگر قلب من

سیمای تو برایم

           زیباترین گل من

شاعر.........................reza  7M

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:41  توسط v.g

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :


مزد عشق
شب بــــــــــــــــــی پایان

پاکی و صافی یک کودک
کاش........
نمی دانم چه نامی بگذارم برای این آب شدن
مردن با هوا هوس و غذا
کارگر میدان انتظار
پایان
گاهی
مرز و خون





به خاطر تو نوشتم
لذت فتح قله
محدودیت
لذت دیدن
آزادی



آرشيو پيوند هاي روزانه